شرمنده ام شرمنده ام شرمنده
ولی به زودی آتشین بازگشتی خواهم داشت به آغوش گرم آنانی که ایمان آورده اند به آغاز فصل سرد . . .
ولی به زودی آتشین بازگشتی خواهم داشت به آغوش گرم آنانی که ایمان آورده اند به آغاز فصل سرد . . .
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
خانه من خاک است. خلقت اولیه ام از خاک بود و از خاک برخواستم. در خاک جان گرفتم و در آن ریشه زدم. ای خاک پذیرایم باش در آن روزی که تکه تکه تنم را به تو می سپارم. یک روز اینجا و یک روز آنجا! آرام و قرار ندارم تا به خانه آخر برسم.
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من / نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
هر موجودي ؛ يك سرود الهي است. بي همتا ؛ منحصر به فرد ؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشـق ز هر بی سروپایی نکنیم
بيگـانگي بــس است مرنجان دل مرا بهر خدا مرا " تو" صدا كن " شما" مگوي

وقتی می بینم گذشته ام را که هیچ نبوده ام , مي ترسم از اینکه به خود مغرور شوم به گمان اينكه شايد فردایی برسد که وقتی تخته ی سیاه کرده ی امروزم را نظاره مي كنم همچون حال که به تخته ی گذشته می خندم به آن تخته نیز بخندم