تبليغاتX
ســـــــــــــروش کوچولو

ســـــــــــــروش کوچولو

شرمنده ام شرمنده ام شرمنده

شرمنده ام از اینکه انقد سرم شلوغه و وقتی واسه وبلاگم ندارم . امتحانات دانشگاه و کار و ...

ولی به زودی آتشین بازگشتی خواهم داشت به آغوش گرم آنانی که ایمان آورده اند به آغاز فصل سرد . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 0:0  توسط تانتالایز بوی  | 

چرا؟!!!

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد  سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:36  توسط تانتالایز بوی  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


خانه من خاک است. خلقت اولیه ام از خاک بود و از خاک برخواستم. در خاک جان گرفتم و در آن ریشه زدم. ای خاک پذیرایم باش در آن روزی که تکه تکه تنم را به تو می سپارم. یک روز اینجا و یک روز آنجا! آرام و قرار ندارم تا به خانه آخر برسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:3  توسط تانتالایز بوی  | 

سیب عشق

شعر حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او


" حميد مصدق خرداد ۱۳۴۳"
 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 

" جواب فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:20  توسط تانتالایز بوی  | 

آهسته از من می روی ؛ ای مهربان ای عشق من

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی   /  می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من      /     نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:5  توسط تانتالایز بوی  | 

جانان

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                     یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر                            کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران                بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش           نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم                        خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان                         هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:25  توسط تانتالایز بوی  | 

سرود الـــــهی

هر موجودي ؛ يك سرود الهي است. بي همتا ؛ منحصر به فرد ؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:36  توسط تانتالایز بوی  | 

دست طلب

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم               گرچه در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند               طلب عشـق ز هر بی سروپایی نکنیم

                                                                          توضیحات به انضمام کل شعر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:13  توسط تانتالایز بوی  | 

سخن آشنا

ای مه به من به جز سخن آشنا مگوی         حرفی به غیر صحبت مهر و وفـا مـگوی

بيگـانگي بــس است مرنجان دل مرا          بهر خدا مرا " تو" صدا كن " شما" مگوي

                                                                            ابـــــراهبم صهــــــــبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:28  توسط تانتالایز بوی  | 

هیچ بودم و حال نیر هیچ ترم

 

وقتی می بینم گذشته ام را که هیچ نبوده ام , مي ترسم از اینکه به خود مغرور شوم به گمان اينكه شايد فردایی برسد که وقتی تخته ی سیاه کرده ی امروزم را نظاره مي كنم همچون حال که به تخته ی گذشته می خندم به آن تخته نیز بخندم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:23  توسط تانتالایز بوی  |